Sunday, June 3

چرا محسن نامجو ؟
چرا محسن نامجو اینقدر سر و صدا کرده و می کند ؟ چرا این همه نشریه درباره او پرونده داده اند و او را پدیده موسیقی ایران نامیده اند ؟چرا کلی وبلاگ آدم های به اصطلاح خاص و عوام (بلاگفایی ها!) دانلودآهنگ های او را گذاشته اند و همینطور از او تعریف می کنند ؟خود من هم آهنگ های او را دوست دارم ، از طرز شعر گفتن و خواندنش بدم نمی آید و البته همراهی ساز های مدرن با ساز های اصیل ایرانی (مثل سنتور و گیتار در نو بهاری ) خوشم می اید اما فکر نمی کنید نسبت کارهای او و سر و صدای او در مطبوعات و دنیای اینترنت کمی نا متناسب است ؟ کارهای او خوب اند اما نه در این حد که می گویند و می نویسند و تبلیغ می کنند ؟
دلیل اول را شاید به خاطر مصاحبه های زیاد او به خصوص دو مصاحبه اش با ماهنامه نسیم و هفت نامه همشهری حوان ، که در آن او را به عنوان پدیده موسیقی ایران شناخته بودند دانست . که خود این باعصث شد که خیلی ها که آهنگ های او را نشنیدند با تعریفات دو نشریه مذکوره علاقه مند به شنیدن آثار او شدند
دلیل دوم همان تئوری معروف غیر مجاز ها و زیر زمینی هاست که در فروش کارهای هنری تاثیر واقعا بسیاری دارد . مثل مارمولک که چگونه سی دی هایش فروش رفت (بعد از شایعه سانسور و مجوز ندادن)یا خیلی از همین کارهای موسیقی زیر زمینی خودمان . محسن نامجو هم با این که ترنجش مجوز دار شد اما شنیدن کارهایش به یک کلاس تبدیل شد .یعنی مثلا هر کس که آهنگ های محسن نامجو را شنیده باشد آدم خیلی با کلاسی است و از اسرار نهان با خبر . مثل خیلی از دوستان که برای فیلم هایی که نصف آن خواب بوده اند غش و ضعف می روند چون کارگردانی معترض دارد و فیلم هایش اجازه پخش نمی گیرند
دلیل سوم که بیشتر به توجه وبلاگ های به اصطلاح عام (همان گروه بلاگفایی ها!) مربوط می شود حضور همان بازیگر اسمشو نبر ! در یکی از کلیپ های محسن نامجو است که خب توضیح بیشتری نمی خواهد . فقط کافی ا است نام او را در گوگل سرچ کنید تا ببینید چند درصد لینک ها به آن کلیپ است
دلیل چهارم هم بیشتر به شخصیت محسن نامجو بر می گردد . که مثال بارز آن طرز لباس پوشیدن و شخصیت معترض و منتقدش است که خب با توجه به طبع ایرانی دوستدار بت شکنان خیلی عجیب نیست استقبال از او با همه این تفاسیر و دلیل بافی ها من هنوز در فکرم که چرا محسن نامجو اینقدر سرو صدا کرده ، یعنی بیشتر از ان که باید و می طلبد
يه تعريفي هست كه ميگه داستان كوتاه داستانيه كه بشه سر ميز شام براي ديگران تعريفش كرد . يعني هم كوتاه باشه ،هم جذاب و هم ... .اگه با اين تعريف داستان كوتاه موافق باشيم نه آن نوع كه داستان كوتاه معمولا اندازه يك فصل رمان است ، اين چيزي كه من الان هم نوشتم داستان كوتاهه . يعني ميشه در عرض پنج دقيقه تعريفش كرد و نظر همه رو هم جلب كنه همونطور كه خود من اين داستان رو از زبان كس ديگري «شنيده ام» و اگر حواستا ن را جمع كنيد خود شما هم كلي داستان كوتاه در روز مي شنويد كه مي توانيد آن ها را
بنويسيد يا تعريف كنيد
كارت سوخت

Monday, May 28

آقاي دايي ، به« قدرت» شما در فوتبال ايران پي برديم
قهرماني تان مبارك
شنوندگان عزيز ، صداي من را از ايران نمي شنويد
از خواص امتحان ، اين است كه تو را مجبور مي كند به تمام كوچه پسكوچه هاي كتاب سر بزني تا مبادا مطلبي نخوانده بماند و نمره گرانقدر نشود 75/19 (محض خيالبافي !). ما هم مشغول همين كوچه گردي ها در كتاب مان بوديم كه مطلبي ديدم قابل تامل بسيار
عرضم به خدمتتون كه در يكي از درس هاي كتاب اجتماعي سال سوم ، « چرا ما به قانون نيازمنديم ؟» ، آمده بودند و براي جامعه با قانون و بي قانون مثالي زده بودند تا به دانش آموزان خوانندگان كتاب بقبولانند كه قانون چيز خوب و مفيدي است ( البته اگر اجرا شود! ). مثال جامعه قانونمند كه همان آرمانشهر هميشگي و دوست داشتني بود اما مثال جامعه ي بي قانون ، عينا از كتاب

فرض كنيد ( مي دانم گه فرض كردنش برايتان سخت است ، سعي خودتان را بكنيد.) وقتي به پياده رو مي آييد يك موتور سوار با سرعت ار جلوي شما رد شود
نانوا هنوز شروع به پخت نكرده باشد
در راه بازگشت به خانه كسي به شما اهانت و ... بكند
آيا زندگي در اين جامعه سخت نيست ؟
آيا در همچين جامعه اي شما به فرداي خود اطمينان داريد ؟
بعد از اين كه اين مطالب را خواندم سري به درس هاي بعدي زدم و ديدم كه توضيحات فراواني درباره قانون اساسي ايران داده و گفته شما در كشور قانونمندي زندگي مي كنيد . پس حتما اشكال از من است ، آقا من در ايرا زندگي نمي كنم ، يعني همه شما در ايران زندگي نمي كنيد ، چون كه همينالان يه موتوري با سرعت از جلوي من رد شد.ايران يه جاييه كه نمي دونم كجاست، اگه رفتيد عكس هاشو براي من بياريد

Sunday, May 20

در ستایش فوتبال
یک- پول چیز خوبی است ، اما آدم هایی که پول دارند خوب نیستند یا بر عکسش ، آدم ها خوب اند اما پول چیز بدی است . هر چی که هست ورود این دو تا به فوتبال ( آدم های بد یا پول بد) باعث شده که فوتبال هم بد بشود . بد ، بد ، بد
رئال مادرید و چلسی بهترین بازیکنان دنیا را می خرد و همه ما ان ها را تحسین می کنیم و آفرین می گوییم چون که تیم خوبی دارند . اما یک لحظه فکر نمی کنیم که اگر مثلا "ریسینگ سانتاندر" هم سرمایه ای به اندازه رئال و چلسی داشت الان جای آن هم بالای جدول بود ، پس چلسی و رئال خیلی هنر نکرده اند برابر تیم هایی که چندین ( این چندینه خیلی گنده است ها!) برابر ان ها سرمایه دارند پیروز می شوند و همینجور خوشحال می شوند که وای ما چه تیم خوبی هستیم و باریکلا و این حرف ها ! واضح ترین مثال اش هم فیل و مورچه است ، فیل اگر مورچه را نکشد چی کار کند ؟
(دو
گاهی اوقات مورچه هایی پیدا می شوند که فیل ها را می کشند . مورچه هایی که در گروه آن ها اثری از قهرمان و ابر قهرمان نیست بلکه آن ها یک تیم هستند ، تیمی که کنار هم به یک قهرمان تبدیل می شوند . تیم هایی مثل کیه وو ، ختافه یا ویگان چند سال پیش یا سویا ی این روز ها . آن ها به معنای واقعی کلمه یک تیم هستند . وقتی به چهره بازیکنان شان نگاه می کنی و تلاش شان را می بینی ، و=از فوتبال واقعی و گروهی که در آن اثری از پول و سرمایه های کلان نیست ، لذت می بری می فهمی که فوتبال یعنی چه ! بازیکنانی که به خاطر تیم بازی می کنند نه پول ! اما چلسی ، رئال مادرید ، منچستر ، لیورپول و ... . با یک کمی شل کردن کیسه به راحتی از این تیم به آن تیم می روند و انگار نه انگار
(سه .
برای من وارد شدن سهام تیم های فوتبال به بورس مثل کابوس می ماند . کابوسی که به حقیقت پیوسته . فوتبال دارد صنعت میشود و وسیله ای برای افزایش سرمایه ی شکم گنده هایی که تا به حال یک بار هم توپ به پایشان نخورده . و چهره انان را هنگام
تماشای فوتبال تیم زیر سلطه شان مقایسه کنید با چهره تماشاگران .
(چهار
دیوانه ام کرده اند این تابلو ها و مارک های تبلیغاتی هنگام فوتبال . تمام سعی شان این است که حواس تماشاچیان را پرت کنند به
خودشان . به خصوص این جدید ها که برقی هم هستند . به هر جا که نگاه می اندازی یک مارک و برند و شعار هم می بینی . بازیکنان هم که انگار تابلوی متحرک هستند . تمام سعی شان را می کنند تا آرم "نایک" یا " آدیداس " هد بند شان را به دوربین نشان دهند . مثل باغ مظفر آن وسط ها هم کمی فوتبال می بینیم
(پنج
شاید فکر کنید خیلی شعاری و حال به هم زن حرف زدم اما باور کنید این حرف ها رو همه از ته دل خودم به عنوان یک فوتبالدوس
زدم . من وقتی می فهمم که دیوید بکام رفته به آمریکا با آن قدر پول ، وقتی خریده شدن لیورپول و خیلی از باشگاه های دیگر را توسط همان شکم گنده های از فوتبال بی خبر می بینم دیوانه می شوم و همانقدر خوشحال می شوم وقتی پیروزی های سویا و رم و آرسنال و .. را می بینم . آن ها مثل روستایی ها می مانند : خودشان بازیکن می سازند و کشف می کنند و با همان ها هم موفق می شوند . اما اگر شهری ها بگذارند !

Thursday, April 12


بعد سفر ، دنبال اين بودمكهسفر نامه اي بنويسم و همراه سفر نامه نقدي داشته باشم بر حال و احوال دوبي . شهري كه نقد خورش خيلي ملس است . اين تاكيدم بر نقد نويسي از آنجا مي آيد كه من مثل بيدي هم كه قلمم با باد نويسنده ها مي لرد. اگر روزي شعر حافظ بخوام مي شينم شعر مي گويم ، اگر روزي مجله و روزنامه خيلي بخوانم تمام نوشته هام به آنسبك مي شوند و اين چند روز هم كه مشغول خوندن خسي در ميقات جلال بودم (كه آن هم سفرنامه اي بود از مكه و نقد آن به قلم جلال) من هم مي خواستم مثل جلال همراه با سفر نامه نقد كنم آن جا را . ولي كم كم از حالت سفر نامه در آمد و تبديل شد به چيزي شبيه سفر نامه . يعني تمام اتفاقات ذكر شده در اين داستان ممكن است براي من اتفاق نيفتاده باشد براي همين مي گويم سفر نامه نيست. اين هم نوشته اي براي شهري كه در ناكجا آباد است . معلومنيست براي كجاست
اين است امارات متحده عربي

بعد اتحرير - آن عبارت آمريكن استاندارد كه در آخر داستان آمده روي توالت فرنگي ها نشوته ميشه براي اين كه نوع آن را بگويد . مثلا همين آمريكن استاندارد براي دستشويي هايي است كه شلنگ ندارد يا آيديال استاندارد دستشويي هايي است كه شلنگ دارد . در دوبي بيشتر دستشويي ها آمريكن استاندارد است
!!!

Saturday, March 31

کاش نمی اومدی عید دیدنی ، داربی !
عیده دیگه ، همه چی باید به خوشی و شادی بگذره . مثل فیلم ها و سریال ها و... فوتبال ها ! مگه میشه کانون های گرم خانواده ها رو با یک فوتبال به هم زد . مگه میشه آرامش شهر رو به خاطر نتیجه ی فوتبال الکی به هم زد .مگه میشه با یه داربی گند زد به اتوبوس ها ! تازه مثلا سال اتحاد ملیه ها . بعد ما بیاییم با یک مسابقه فوتبال ، هم اتحاد مردم و به هم بزنیم ، هم عید به این قشنگی مردم رو به عزا تبدیل کنیم ! راستی عید همتون مبارک ... مبارک شمایید ، مبارک ،مبارک داربیه ، مبارک مساویه ، یک – یک !

Wednesday, March 21

توالي هاي حال به هم زن
!!!
در زندگي ما خيلي چيز ها بهخاطر اين كه معمولي شده عادي شده وهيچ وقت صبر نكرديم فكر كنيم ما واقعا براي چي داريم اين كار روانجام مي دهيم؟ چون كه ديگران سال هاست دارند اين كار را انجام مي دهند ما هم انجام مي دهيم ! به نوعي براي ما يك توالي شده ، كاري كه شب و روز پشت سر هم انجامش مي دهيم
توالي ، كه اختراع خودم مي باشد،‌نوعي نوشته است مثل همين توالي هاي زندگي ما كمتر كلماتش تغيير مي كنند و يك كار پشت سر هم را انجام مي دهند اما در لحظه ي آخر تلنگري به ما مي زنند .
دوست دارم و سعي مي كنم توالي ها را بيشتر كنم . اين اوليش ...تا بعد

Wednesday, February 28

همه آنچه که شما ندیده اید !

"یعنی میشه یه روز سانسور نباشه !" بهرام رادان ، هنگام گرفتن سیمرغ بلورین

بله عزیزان ، بد روزگاری شده . بعد از این که مسابقات جام جهانی بازی ها با هشت ثانیه تاخیر پخش می شد تا یک وقت چشم هموطنان از امواج رسانه های غربی آسیب نبیند ، امواج رسانه های غربی هم دچار سانسور شده اند . تازه بحث ثانیه مانیه هم نیست بلکه ساعت هاست که قیچی شده اند ! مگه abc (شبکه پخش کننده اسکار) چه کم از صدا و سیما خودمون داره ! حالا برای این که شما خیلی خودتان را خسته نکنید و دو ساعت دنبال این نباشید که ببینید " چی کار کرده اند که سانسور شده ؟!» من تمامی لحظات سانسور شده را برایتان تعریف می کنم :

- تمام آن عکس های خندان و خوشحالی که از مارتین اسکورسیزی گرفته بودند با فتوشاپ کار شده بود . مارتی به من گفته بود که اگر جایزه بهترین فیلم هم به او بدهند روی سن نمی رود ولی مثل این که بعدا تو رو در وایستی کوپولا و اسپیلبرگ گیر می کنه و میرود روی سن . تازه وقتی رفت روی سن جایزه رو نگرفت و به خاطر حمایت از دی کاپریو ، جک نیکلسون ، رابرت دنیرو و هر چی بازیگر توی فیلم های جدید و قبلیش بوده که اسکار نگرفته اند ، با صدای بلند داد زد : No Car ,No Oscar"" (من نه کار – ماشین- می خواهم ، نه اسکار!) تماشاچی ها هم همگی تشویق می کردند و می گفتند : ایول ایول ، داش مارتی ایول !

- " چه جوری روتون میشه به من اسکار بدید در حالی که من سه هفته ی پیش سیمرغ گرفتم ! این اسکار برای خودتون !!" این جمله را کارگردان فیلم « زندگی دیگران » زمانی که اسمش برای آمدن روی سن خوانده شد ، گفت و اسکار را قبول نکرد .(البته طبیعیه که اسکاری ها این جمله را پخش نکردند) اسکاری ها هم برای این که جایزه رو دستشون باد نکنه آن را دادند به فیلم « نامه هایی از یوجیما» که چند تا دیالوگ ژاپنی وسطش داره . بالاخره دل کلینت ایستوود را هم باید به دست آورد دیگر ...

- مراسم تمام شده بود ، اما چند تا اسکار هنوز باقیمانده بود ! نشستند همه ی اسم ها را چک کردند دیدند کسی از قلم نیفتاده . سریع نشستند چند تا اسم و عنوان جمع و جور کردند تا با یک تیر دو نشون زده باشند . هم اسکار ها رو بدهند بره ، هم کسی بی اسکار نره خونه خانوم بچه ها نا راحت بشوند . برای همین سازمان باستانشناسی دو تا اسکار اهدا کرد . یکی به ایناریتو کارگردان فیلم « بابل » به خاطر زنده نگاه داشتن اسامی تاریخی ، یکی هم به پیتر اوتول !

- وسط های مراسم بود که چند تا از کارگردان ها و تهیه کنند گان به نشانه اعتراض به داوری و مورد توجه قرار نگرفتن فیلم هایشان با بال زدن به سبک سیمرغ ، اسکاری ها را تهدید کردند که از سال دیگر فیلم هایشان را به جای اسکار در جشنواره فجر ، نمایش می دهند و دیگر در آمریکا فیلم نمی سازند ! همینجوری پیش برود تا چند سال دیگر هیچکس در کشورش فیلم نمی سازد و همه یک پا محسن مخملباف می شوند !

- ( این خبر خیلی محرمانه است ، یه وقت با صدای بلند نخوندیشا !)

راستی چند تا از بچه ها لو دادند که اسکاری ها یک بسته پیشنهادی فرستادند برای دبیران جشنواره فجر ، که توش یک نامه و شاخ گل به همراه اسکار افتخاری بوده ، و تو نامه از ایرانی ها خواستند که جشنواره فجر رو از این به بعد چند روز عقب تر برگزار کنند تا باعث بد آموزی « شرکت کنند گان اسکار» نشود ، و کیفیت اسکار تحت تاثیر جشنواره فجر قرار نگیرد !

Tuesday, February 20

180 درجه

1 ) " جون تو ، امان همه رو بریده این زمستون ! بس که یه دفعه آب و هواش رو تغییر می ده . همین دیروز

تو آسمون یه تیکه ابر هم نمی تونستی پیدا کنی ها ، حالا همچین داره برف می باره که انگار داره از آسمون پنبه می باره! یک کاری کرده که آدم مطمئن نیست که چه لباسی بپوشه بیاد بیرون . یکدفعه تی شرت می پوشی بارون میاد یا یک عالمه شال و کلاه می کنی بعد به جز آفتاب و گرما هیچی حاصلت نمی شود ! حالا می گیم ما آدم ها هیچی ، حد اقل تکلیف این درخت های بد بخت رو معلوم کن . بیچاره ها یک روز می بینند هوا آفتابی شده همه جا سرسبز شروع می کنند به شکوفه دادن فرداش با یک تگرگ همه شکوفه ها میریزند زمین . همه اش به بار میره ، به همین راحتی ... آخه آدم حسابی این چه وضعشه !"

نمی دوونم فک این رفیق ما درد نمی گیره !؟ از اول که راه می افتیم بیایم کلاس زبان شروع به صحبت می کند تا وقتی که برسیم. بعضی موقع ها سر کلاسم ول کن آدم نیست ...پچ پچ هاش همیشه تو گوشمه . حالا اگر حرف درست حسابی می زد یه چیزی . همیشه خدا داره می ناله و اعتراض می کنه، از زمین و آسمون . مثل این پیرمرد بازنشسته های اخمو هستند که تا آدم رو ی بینند شروع می کنند به اعتراض که چرا جوون ها این طوری شدند و دولت چرا حقوق ها رو نمی ده و ... ، عین همون ها . حالا هم که گیرش به زمستون افتاده . زمستون به این قشنگی ، کجا ش آدم رو اذیت می کنه .؟

2 ) توی راه ، یه خانه ای هست که همیشه در پارکینگ ش بازه از قضا ماکسیما به پایین هم توی پارکینگ نمی تونی پیدا کنی ، البته شکل و شمایلش خیلی به خونه نمی خوره آخه از دم کوچه تا در مجتمع فرش قرمز پهن کردند و رفت و آمدم توش زیاده ، تازه هر کی می آید بیرون چند تا کیسه تو دستشه ... بعد از چند وقت به کمک دوستم کاشف به عمل اوردیم که این مکان مخوف یه نوع پاساژ مخفیه . تازه توش هر کسی هم راه نمی دهند . باید وقت بگیری یا دعوت نامه داشته باشی . ارزون ترین لباس هاشم 200 – 300 هزار تومنه ! طوری که تخفیفش این شکلیه : به ازای هر یک میلیون خرید ، دویست هزار تومن تخفیف . هر دو میلیون تومن ، پونصد هزار تومن ! یک کم زیاد نیست ؟

3) از کلاس که بر می گردیم دیگه هوا تاریک شده . قبل این که بیام کلاس روزه ، بعدش شب ! خاصیت اصلی شب های تهران هم که شلوغیه خیابون هاست . رفیقم برگشتنم با من همراهی می کنه دو سه تا کوچه مونده به خونه ی ما راهشو از من جدا می کنه . بعد از اون من می مونم و ... خودم ! از اونجایی که خیلی عشق تنهایی و خلوت کردن با خودمم خلوت ترین کوچه ی ممکن رو برای آمدن به خونه انتخاب می کنم . یه روز یا بهتر بگم یه شب که داشتم تنهایی بر می گشتم خونه یک نفر از پشت صدا کرد :« آقا .. آقا !» من هم که معمولا هیچ صدایی رو تو کوچه ها به خودم ربط نمی دهم توجهی به صدا نداشتم ولی بعد از این که صدا نزدیک تر و بلند تر شد و فهمیدم که با من کار دارند . اول یک نفر بود اما بعد رفیقش هم اومد . هوا تاریک بود و قیافشون رو خیلی خوب ندیدم ولی از 22 سال بیشتر نداشتند . لباس های تیره تنشون بود . اول سوال کردند که بچه این محلی ؟ تا گفتم « آره ، تقریبا » یک کم کشیدنم کنار و بعد یه چاقو زیر گلوم . گفتند هر چی پول داری بدون سر و صدا بریز بیرون ! من هم اصلا هول نشدم ، نه که بگم پول و موبایل ارزش جون آدم رو نداره ها ، نه ممن یه قرون هم پول نداشتم . پس تنها نگرانی ام این بود که نکنه کیف زبانم و کتاب های توش رو بردارند ببرند ! اون هام نامردی نکردند و دیدند وضع من از خودشون بد تره ، کیفمو پس دادند و گفتند : «بچه پاسداران و اینجوری !» بعد هم سیاهی لباسشون تو ساهی شب ترکیب شدند و دیگه ندیدمشون ...

.

4)بعد این که رسیدم بابام زنگ زد پلیس ... اگه من بودم به پلیس زنگ می زدم ولی اون کسایی رو می گفتم که با خرید های دو میلیونی شون خبر ندارند که فقط چند متر اونطرف تر ... ( خودم خوشم نیمد از این تیکه ی آخر که خیلی شعاری شد ، خودتون هر نتیجه گیری که دوست دارید بکنید !)