Tuesday، February 20

180 درجه

1 ) " جون تو ، امان همه رو بریده این زمستون ! بس که یه دفعه آب و هواش رو تغییر می ده . همین دیروز

تو آسمون یه تیکه ابر هم نمی تونستی پیدا کنی ها ، حالا همچین داره برف می باره که انگار داره از آسمون پنبه می باره! یک کاری کرده که آدم مطمئن نیست که چه لباسی بپوشه بیاد بیرون . یکدفعه تی شرت می پوشی بارون میاد یا یک عالمه شال و کلاه می کنی بعد به جز آفتاب و گرما هیچی حاصلت نمی شود ! حالا می گیم ما آدم ها هیچی ، حد اقل تکلیف این درخت های بد بخت رو معلوم کن . بیچاره ها یک روز می بینند هوا آفتابی شده همه جا سرسبز شروع می کنند به شکوفه دادن فرداش با یک تگرگ همه شکوفه ها میریزند زمین . همه اش به بار میره ، به همین راحتی ... آخه آدم حسابی این چه وضعشه !"

نمی دوونم فک این رفیق ما درد نمی گیره !؟ از اول که راه می افتیم بیایم کلاس زبان شروع به صحبت می کند تا وقتی که برسیم. بعضی موقع ها سر کلاسم ول کن آدم نیست ...پچ پچ هاش همیشه تو گوشمه . حالا اگر حرف درست حسابی می زد یه چیزی . همیشه خدا داره می ناله و اعتراض می کنه، از زمین و آسمون . مثل این پیرمرد بازنشسته های اخمو هستند که تا آدم رو ی بینند شروع می کنند به اعتراض که چرا جوون ها این طوری شدند و دولت چرا حقوق ها رو نمی ده و ... ، عین همون ها . حالا هم که گیرش به زمستون افتاده . زمستون به این قشنگی ، کجا ش آدم رو اذیت می کنه .؟

2 ) توی راه ، یه خانه ای هست که همیشه در پارکینگ ش بازه از قضا ماکسیما به پایین هم توی پارکینگ نمی تونی پیدا کنی ، البته شکل و شمایلش خیلی به خونه نمی خوره آخه از دم کوچه تا در مجتمع فرش قرمز پهن کردند و رفت و آمدم توش زیاده ، تازه هر کی می آید بیرون چند تا کیسه تو دستشه ... بعد از چند وقت به کمک دوستم کاشف به عمل اوردیم که این مکان مخوف یه نوع پاساژ مخفیه . تازه توش هر کسی هم راه نمی دهند . باید وقت بگیری یا دعوت نامه داشته باشی . ارزون ترین لباس هاشم 200 – 300 هزار تومنه ! طوری که تخفیفش این شکلیه : به ازای هر یک میلیون خرید ، دویست هزار تومن تخفیف . هر دو میلیون تومن ، پونصد هزار تومن ! یک کم زیاد نیست ؟

3) از کلاس که بر می گردیم دیگه هوا تاریک شده . قبل این که بیام کلاس روزه ، بعدش شب ! خاصیت اصلی شب های تهران هم که شلوغیه خیابون هاست . رفیقم برگشتنم با من همراهی می کنه دو سه تا کوچه مونده به خونه ی ما راهشو از من جدا می کنه . بعد از اون من می مونم و ... خودم ! از اونجایی که خیلی عشق تنهایی و خلوت کردن با خودمم خلوت ترین کوچه ی ممکن رو برای آمدن به خونه انتخاب می کنم . یه روز یا بهتر بگم یه شب که داشتم تنهایی بر می گشتم خونه یک نفر از پشت صدا کرد :« آقا .. آقا !» من هم که معمولا هیچ صدایی رو تو کوچه ها به خودم ربط نمی دهم توجهی به صدا نداشتم ولی بعد از این که صدا نزدیک تر و بلند تر شد و فهمیدم که با من کار دارند . اول یک نفر بود اما بعد رفیقش هم اومد . هوا تاریک بود و قیافشون رو خیلی خوب ندیدم ولی از 22 سال بیشتر نداشتند . لباس های تیره تنشون بود . اول سوال کردند که بچه این محلی ؟ تا گفتم « آره ، تقریبا » یک کم کشیدنم کنار و بعد یه چاقو زیر گلوم . گفتند هر چی پول داری بدون سر و صدا بریز بیرون ! من هم اصلا هول نشدم ، نه که بگم پول و موبایل ارزش جون آدم رو نداره ها ، نه ممن یه قرون هم پول نداشتم . پس تنها نگرانی ام این بود که نکنه کیف زبانم و کتاب های توش رو بردارند ببرند ! اون هام نامردی نکردند و دیدند وضع من از خودشون بد تره ، کیفمو پس دادند و گفتند : «بچه پاسداران و اینجوری !» بعد هم سیاهی لباسشون تو ساهی شب ترکیب شدند و دیگه ندیدمشون ...

.

4)بعد این که رسیدم بابام زنگ زد پلیس ... اگه من بودم به پلیس زنگ می زدم ولی اون کسایی رو می گفتم که با خرید های دو میلیونی شون خبر ندارند که فقط چند متر اونطرف تر ... ( خودم خوشم نیمد از این تیکه ی آخر که خیلی شعاری شد ، خودتون هر نتیجه گیری که دوست دارید بکنید !)